تبلیغات
کوچه باغ شعر - نجمه زارع
کوچه باغ شعر

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

 

***************************

غم که می‌آید در و دیوار شاعر می‌شود


در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی


خط کش و نقاله و پرگار شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی


حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی چه‌طور اینگونه شاعر شد دلت


تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم


از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم


از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

******************************

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است


چه عاشقانه نفس می‌کشم! هوا گرم است


دوباره « دیدمت » زل بزن به چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است


بگو دو مرته این را که « دوستت دارم »


دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا


هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند


جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم


که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

***********************

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

 

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیهِ دردهای هیچ کس نیست

 

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ کس نیست

 

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس اینجا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

من می‌روم هر چند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

 

*******************

دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

تمام ترسم از این آبروی لعنتی است

 

شبی می‌آیم و دل می‌زنم به دریاها

و این بزرگترین آرزوی لعنتی است

 

زمین چه می‌شود ... آه ای خدای جادوگر!

بگو چه در پی این کهنه‌گوی لعنتی است

 

زمان به صلح و صفا ختم می‌شود، هرچند

زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است

چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند

که هرچه سنگ در این سمت‌وسوی لعنتی است ...

 

چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی

همیشه در دل من های و هوی لعنتی است

 

به خود می‌آیم از آهنگ‌های تند نوار

که باز حاکی از «I love you» لعنتی است

 

بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید

زمان، زمانه‌ی این آبروی لعنتی است

 

*********************

یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم


مرده ام دارم خوراک جانورها می شوم



بی خیال از رنج فریادم تردد می کنند


باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم


با زبان لال خود حس می کنم این روز ها


همنشین و هم کلام کور و کرها می شوم


عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای


می کشم خود را و سر فصل خبر ها می شوم

 

من خسته ام تو خسته ای آیا شبیه من؟


یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من


حتی خودم شنیده ام از این کلاغ ها


در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من


امروز دل نبند به مردم که می شود


این گونه روزگار تو - فردا - شبیه من


ای همنفس بخوان که ز سوز تو روشن است


خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من



از لحن شعرهای تو معلوم می شود


مانند مردم است دلت یا شبیه من



من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن

                                                                                                                                                                                                     در شهر کشته اند کسی را شبیه من

 

                                                                



درباره وبلاگ


سلام
دانشجو هستم و عاشق هنر .......
ادبیات ، شعر ، داستان و
حتی فیلم نامه نویسی و نقد سینمای ایران .....

بیشترین تلاشم رو میکنم تا شما رو
با اخبار به روز سینما ، اموزشی
فیلم نامه نویسی و شعر اشنا کنم
امیدوارم که بتونید استفاده کنید

مدیر وبلاگ : یگانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :