تبلیغات
کوچه باغ شعر - حسین پناهی
کوچه باغ شعر

 

از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند، خورده شدند؛
آنها که لال مانده اند، می شکنند!
دندانساز راست می گفت:
پسته لال، سکوت دندان شکن است!

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن، ترکیب می شوند
و آب از آب تکان نمی خورد!

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد؛
شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد!
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم،
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت؛
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله، بتمرگ!

با اجازه محیط زیست دریا، دریا دکل می کاریم، ماهی ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده اند؛
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند؛ چه سعادتی!
داریوش به پارس می نازید، ما به پارس جنوبی!

رخش، گاری کشی می کند؛
رستم، کنار پیاده رو سیگار می فروشد؛
سهراب، ته جوب به خود پیچید؛
گردآفرید از خانه زده بیرون؛
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند؛
ابوالقاسم برای شبکه سه سریال جنگی می سازد؛
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم؛
از شما چه پنهان،
ما از درون زنگ زدیم!!

*******************************

هیچ وقت؛
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد.
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی،
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند


************************

ای کسانی که مسئول کفن و دفن من هستید هنگامی که مردم تکه یخی بر روی خاکم بگذارید هر روزه بعد از طلوع آفتاب تا با آب شدنش روی خاکم گمان کنم که کسی که من به یادش بودم به یادم گریه می کند

*************************


انسان روشن و خاموش شدن کبریتی است بین دو بی نهایت حیرت و حیرت
عشق اغراق ساده ترین نیازهاست


*********************************
 
اعتراف

من زنگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از رروزگار می ترسم
 
************************
میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی . . .



من می خوام برگردم به کودکی

تا که با چرخ خیال وصله نور بدوزم به پیراهن شب


************


چراغ

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می كشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت

**************


ما بدهکاریم
 
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
 
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
 
و نگفتیم
 
چونکه مرداد
 
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

********************

سیاه سیاهم

با زرد هماهنگم کن استاد!

گاه حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را حفظ میکند
*******************


جا مانده است
 
چیزی جایی
كه هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد كرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

***************

کرانه

 

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

 

 

غریب

 

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

 

 

بهانه

 

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر

 

 

بقا

 

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما باید دوست بداریم

 

 

کودکی ها

 

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

 

 

دل خوش

 

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید






درباره وبلاگ


سلام
دانشجو هستم و عاشق هنر .......
ادبیات ، شعر ، داستان و
حتی فیلم نامه نویسی و نقد سینمای ایران .....

بیشترین تلاشم رو میکنم تا شما رو
با اخبار به روز سینما ، اموزشی
فیلم نامه نویسی و شعر اشنا کنم
امیدوارم که بتونید استفاده کنید

مدیر وبلاگ : یگانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :