تبلیغات
کوچه باغ شعر - كوچ
کوچه باغ شعر
چهارشنبه 15 شهریور 1391 :: نویسنده : یگانه

بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،

به كوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!

تو، كودكانت را بر سینه می فشاری گرم،

و همسرت را چون كولیان خانه به دوش،

میان آتش و خون می كشانی از دنبال،

و پیش پای تو از انفجارهای مهیب

دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد

و شهرهای همه در دود و شعله خواهد سوخت

و آشیان ها بر روی خاك خواهد ریخت

و آرزوها در زیر خاك خواهد مرد

***

خیال نیست، عزیزم!

صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر

و برق اسلحه خورشید را خجل كرده است

چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟

چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟

صدای ضجه ی خونین كودك (عدنی) است،

و بانگ مرتعش مادر ویتنامی

كه در عزای عزیزان خویش می گریند

و چند روز دگر نیز نوبت من و توست

كه یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم

و یا به كشتن فرزند خلق برخیزیم

و با به كوه

به جنگل

به غار، بگریزیم

***

پدر، چگونه به نزد طبیب خواهی رفت

كه دیدگان تو تاریك و راه باریك است

تو یك قدم نتوانی به اختیار گذاشت

تو یك وجب نتوانی به اختیار گذشت

كه سیل آهن در راه ها خروشان است

***

تو، ای نخفته شب و روز روی شانه ی اسب،

به روزگار جوانی، به كوه و دره و دشت

تو ای بریده ره از لای خار و خاراسنگ!

كنون كنار خیابان در انتظار بسوز

درون آتش بغضی كه در گلو داری

كزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن

حریم موی سپید تو را كه دارد پاس؟

كسی كه دست تو را یك قدم بگیرد نیست

و من - كه می دونم اندر پی تو - خوشحالم

كه دیدگان تو، در شهر بی ترحم ما

به روی مردم نامهربان نمی افتد

***

پدر! به خانه بیا با ملال خویش بساز

اگر كه چشم تو بر روی زندگی بسته است

چه غم كه گوش تو و پیچ رادیو باز است:

(هزار و ششصد و هفتاد و یك نفر) امروز

به زیر آتش خمپاره ها هلاك شدند

و چند دهكده دوست را، هواپیما

به جای خانه دشمن گلوله باران كرد...!

***

چه جای گریه، كه كشتار بی دریغ حریف

برای خاطر صلح است و حفظ آزادی

و هر گلوله كه بر سینمه ای شرار افشاند

غنیمتی است! كه دنیا بهشت خواهد شد

***

پدر، غم تو مرا رنج می دهد، اما

غم بزرگ تری می كند هلاك مرا:

بیا به خاك بلا دیده ای بیندیشیم

كه ناله می چكد از برق تازیانه در او

به خانه های خراب،

به كومه های خموش،

به دشت های به آتش كشیده ی متروك

كه سوخت یك جا برگ و گل و جوانه در او

به خاك مزرعه هایی كه جای گندم زرد

لهیب شعله ی سرخ

به چار سوی افق می كشد زبانه در او

به چشم های گرسنه

به دست های دراز

به نعش كودك دهقان، میان شالی زار

به زندگی، كه فرو مرده جاودانه در او

***

بیا به حال بشرهای های گریه كنیم

كه با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی، كجا تواند ماند؟

چنین گسسته عنانی كجا تواند رفت؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا:

- به كوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.


*****


فریدون مشیری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 03:52 ب.ظ
Very good article! We will be linking to this particularly
great content on our website. Keep up the great writing.
چهارشنبه 11 مرداد 1396 01:44 ق.ظ
I'm really loving the theme/design of your website. Do you ever run into any browser compatibility problems?

A handful of my blog readers have complained about my site not working correctly in Explorer but looks great in Opera.
Do you have any recommendations to help fix this issue?
جمعه 17 شهریور 1391 11:11 ق.ظ
این مشخصه شعره خیلی قشنگی باید باشه ولی باشه بعدن میخونم
چهارشنبه 15 شهریور 1391 11:04 ق.ظ
یگانه جونم با افتخار لینک شدی!
یگانه ممنونم عزیزم........
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام
دانشجو هستم و عاشق هنر .......
ادبیات ، شعر ، داستان و
حتی فیلم نامه نویسی و نقد سینمای ایران .....

بیشترین تلاشم رو میکنم تا شما رو
با اخبار به روز سینما ، اموزشی
فیلم نامه نویسی و شعر اشنا کنم
امیدوارم که بتونید استفاده کنید

مدیر وبلاگ : یگانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :