تبلیغات
کوچه باغ شعر - ادیپ افسانه ای از یونان
کوچه باغ شعر
دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : یگانه

اودیپ ، نبیره ی کادموس ، امروز شاید معروف ترین قهرمان یونانی پس از هراکلس

 باشد .

افسانه اّودیپ :

اودیپ ، نبیره ی کادموس ، امروز شاید معروف ترین قهرمان یونای پس از هراکلس باشد . معروفیت او به خاطره  حل معمای ابوالهول است، اما به خاطر داشتن رابطه ی جنسی با مادرش بیشتر بار بدنامی به دوش می کشد . در یونان باستان ، وی به خاطرهر دو مسئله ی فوق معروف بود اما اهمیت او عموما ناشی از آن بود که اودیپ نمونه ی اعلای یک قهرمان تراژیک به حساب می آمد که سر گذشتش تجسمی از مخمصه ی عمومی جهالت بشر بود ،فقدان معرفت انسان بر ماهیت خودش وکور بودن او در برابر سرنوشت .

اودیپ در تبس به دنیا آمد و فرزند لایوس ، پادشاه تبس وهمسرش یوکاسته بود .چون یک غیبگو پیش بینی کرده بود که لایوس به دست فرزندش کشته خواهد شد ، اودیپ نوزاد به دست یک چوپان سپرده شد تا بر فراز کوه کیتایرون گذاشته شود ، و قوزک پایش را چنان مجروح کردند که نتواند از جای خود تکان بخورد . ریشه ی اصلی نام او که به معنای«پای متورم » است از اینجا گرفته شده است . اما چوپان مهربان نتوانست این کودک را تنها رها کند و لذا او را به چوپان دیگری در سمت دیگر کوهستان سپرد. چوپان دوم نیز کودک را نزد پولوبوس پادشاه کورینت آورد، که فرزندی نداشت ،و از این بابت شادمان بود که این بچه را همچون فرزند خود بزرگ کند . اودیپ با کنایه های این که بچه ی واقعی پولوبوس نیست بزرگ شد هر چند پولوبوس به او اطمینان می داد که پدر واقعی اوست ،اما اودیپ سرانجام تصمیم گرفت به دلفی برود و با غیب گویی دلفی مشورت کند . غیبگو مشخصات واقعی والدینش را به او نمی دهد اما به او می گوید که مقدر است او پدر خود را کشته و با مادرش ازدواج کند . اودیپ چنان هراسان می شود که تردید های خود را در باره ی والدینش را کاملا از یاد می برد ، و دلفی را با این تصمیم ترک میکند که تا زمانی که پولوبوس و همسرش زنده باشند دیگر به کورینت باز نگردد .

از قضای روزگار پدر واقعی اودیپ ،لایوس، نیز در همین هنگام در اطراف دلفی سیاحت مشغول بود . در مکانی که سه راه با یکدیگر تلاقی می کردند ، اودیپ در کنار ارابه ی لایوس قرار گرفت ، یکی از اعضای گارد محافظ لایوس با خشونت به اودیپ دستور داد که از سر راه کنار برود ، و او که دل و دماغ چندانی نداشت با خشونت به محاظ پرخاش کرد نقطه ی اوج افسانه زمانی است که ارابه عبور می کرد در این هنگام لایوس شلاقی بر بدن اودیپ نواخت و اودیپ این عمل را با پایین کشیدن او از ارابه وقتل او تلافی کرد . سپس سرنوشت کار خود را کرد ، اودیپ فکر این واقعه را از خود دور کرد و به راهش ادامه داد.

ابوالهول :

  اودیپ در ادامه ی سرنوشتی که برای او مقدر شده بود به کورنیت پشت کرده وسرانجام وارد مرکز حکومت لایوس ، یعنی تبس شد مه اهالی آن از دست یک ابوالهول در وحشت به سر می بردند . ابوالهول ، هیولایی بود که بخشی از آن به شکل یک شیر بالدار و بخشی دیگر به صورت یک زن بود  و یک سوال گیج کننده می پرسید : « آن چیست که روی چهار پا ، دو پا و سه پا حرکت می کند ؟» کسانی که نمی توانستند این معما را حل کنند از فراز صخره ای بلند به پایین پرتاب می شوند ، و پایین صخره توده ای از استخوان ها ی قربانیان به چشم می خورد . مردم تبس هنگامی که از مرگ لایوس با خبر شدند پاداشاهی بر تبس و ازدواج با ملکه او را به کسی پیشنهاد کردند که بتواند این معما را حل کند و این سرزمین را از شر ابوالهول مزاحم نجات دهد .

برای اودیپ حل این معما چندان دشوار نیست،او به سدعت دریافت که موضوع این معما انسان است که در نوزادی چهار دست و پا راه می رود ودر سنین جوانی بر دو پا خود راه می رود ودر کهنسالی به یک اعصا نیاز دارد . هنگامی که ابوالهول پاسخ او را شنید چنان خشمگینو سر افکنده شد که خود را از بالای صخره به زیر افکند وسرنوشت محتوم خود را رقم زد .

اودیپ در تبس :

شهروندان تبس با شادمانی از اودیپ استقبال کردند و او را به پادشاهی برگزیدند، وی با یوکاسته ازدواج کرد وچندین سال با آرامش وشادمانی زندگی کرد . اودیپ فرمانروایی خردمند و نیکوکار بود ، و از یوکاسته صاحب دو پسر به نام های اِتئوکلس و پولونیکس ،و دو دختر به نام های آنتیگونه وایسمنه شد. اما سرانجام طاعون بر سرزمین تبس نازل شد ، و این مقطع داستان است که تراژدی بزرگ اودیپ آغاز می شود کودکان بیمار می شوند ونوزادان می میرند در حالی که خدایان هیچگونه استغاثه ای را نمی شنوند ،برادر یوکاسته ،کرئون ، پس از مشورت با غیبگوی دلفی باز می گردد . واعلام می کند که تباهی هنگامی به پایان خواهد رسید که قاتل لایوس به دست عدالت سپرده شود . اودیپ بلافاصله و با تمام توان خود به جست وجوی قاتل بر می آید ودر وهله ی اول با پیشگوی پیر، تیرزیاس، مشورت می کند . تیرزیاس میل ندارد هویت قاتل را آشکار سازد ، اما در نتیجه ی گوشه وکنایه های اودیپ مبنی بر آنکه خود تیرزیاس باید با قاتل سر وسری داشته باشد خشمگین می شود ، و سرانجام اودیپ را قاتل اعلام می کند .

اودیپ خشمگین و بدگمان می شود که برادر زنش وتیرزیاس توطئه ای تدارک دیده اند تا تاج وتخت را تصاحب کنند . یوکاسته می گوید امکان ندارد که اودیپ لایوس راکشته باشد زیرا لایوس در محل تلاقی سه راه کشته شده .

ناگهان اودیپ برخورد تصادفی خود را با یک نفر در دلفی به یاد می آورد ، و درباره ی چهرهی ضاهری لایوس از یوکاسته و تعداد محافظانش ، متوجه می شود که احتمالا لایوس را خود کشته است ولی هنوز مردد است و انتظار ورود یکی از همراهان لایوس را می کشد که به تبس باز گشته است ، قاصدی از کورینت وارد می شود و خبر مرگ طبیعی پولوبوس را میدهد اودیپ که هنوز ابعاد کامل جنایت خود اطلاع ندارد ، خوشحال است که دست کم بخشی از سخنان غیبگو تحقق نیافته است.

قاصد خوش نیت که می خواهد خاطر اودیپ را آسوده دارد ، به او اطمینان می دهد که پولوبوس و همسرش والدین واقعی او نبوده اند ، واضافه می کند که وقتی اودیپ نوزادی بیش نبوده است ، خود او این طفل را از یکی از چوپان های لایوس در کوه کیتایرون تحویل گرفته و او را به پولوبوس داده است . حتی در این هنگام نیز اودیپ نمیتوانست ماجرا ها را به درستی با یک دیگر مرتبط کند در حالی که یوکاسته ی وحشت زده بیهوده سعی می کرد او را از ادامه ی جست و جو باز دارد . او بر تداوم تلاش خویش به منظور پی بردن به اصل قضیه اصرار دارد و چوپان لایوس را که اکنون پیرمردی کهنسال است به دربار احضار می کند بر اثر بازی سرنوشت ، تنها شاهد زنده ی قتل لایوس نیز همین پیرمرد است . هنگامی که او سرانجام به دربار می آید اودیپ کاملا دست خوش هول وهراس وضعیتی است در آن قرار گرفته است . پیر مرد تصدیق می کند که او بر فرزند لایوس ترحم آورده و به جای آن که او را رها کند تا بمیرد ، او را به چوپان پولوبوس داده است در این هنگام یوکاسته در انتظار سرزنش نماند و پیش تر از اودیپ به قصر رفته است و هنگامی که اودیپ به قصد کشتنش دنبالش کرد یوکاسته خود را حلق آویز کرده بود و اودیپ با کندن سنجاق سینه های زرین لباس های یوکاسته آنها را چندین بار در چشمان خود فرو کرد تا زمانی که خون بر چشمانش جاری شد .            





نوع مطلب : اسطوره های ایران و جهان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 10 تیر 1396 10:04 ب.ظ
Have you ever considered creating an ebook or guest
authoring on other blogs? I have a blog based on the same information you
discuss and would really like to have you share
some stories/information. I know my readers would appreciate your
work. If you are even remotely interested, feel free to shoot me an e-mail.
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 07:52 ق.ظ
wonderful post, very informative. I'm wondering why the other specialists of this sector don't
notice this. You should continue your writing.
I am confident, you've a great readers' base already!
شنبه 12 فروردین 1396 08:18 ق.ظ
Your way of explaining the whole thing in this piece of writing is actually
fastidious, every one be able to effortlessly understand it, Thanks a
lot.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام
دانشجو هستم و عاشق هنر .......
ادبیات ، شعر ، داستان و
حتی فیلم نامه نویسی و نقد سینمای ایران .....

بیشترین تلاشم رو میکنم تا شما رو
با اخبار به روز سینما ، اموزشی
فیلم نامه نویسی و شعر اشنا کنم
امیدوارم که بتونید استفاده کنید

مدیر وبلاگ : یگانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :